دلتنگ تر از باران

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد 

آن را برای بچـــه های لاغـــر آورد 

  

مــــادر بــرای بار پنجـــم درد کرد و 

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد 

 

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت 

ای کــــاش می شد یک شکـم نان آور آورد!  

 

تنگ غروب آمد پدر ؛با سنگ در زد 

یک عده را مهمــان برای مادر آورد  

  

مردی غریبه با زنانی چادری که 

مهمان ما بودند را پشت در آورد  

 

مرد غریبـــه چـــای خورد و مهربان شد 

هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد  

 

من بچـــه بودم وقت بازی کردنــم بود 

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟ 

  

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد 

دیدم کــه بابا کــم ،نه از کـم کمتر آورد 

  

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد 

آن را بــــرای بچـــه های دیگر آورد 

  

مادر برای بار دیگــر درد کرد و 

رفت و نیامد باز اما دختر آورد

 

                                         مریم آریان

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ 17:12 توسط خانم ن.ادیبی |


آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم  تــو  پادشاه  کشورم  باشی

 

آتش کشیدی پایتــخت شــور و شعــــرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

---

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی کــه یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

 

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک  روز  تنهـــا  علت  کشف  حجابــم بود

---

در  بازوانت  قتلــگاه  کوچکـــی  داری

لبخند ، غارت می کند آن اخــم تاتاریت

 

بر  باد  دادی  سرزمین  اعتمــادم  را

با ترکمنچـــای خیانت های قاجاریت

---

در شهـــرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

 

دارم  تحصـن  می کنم  با  شعــــر  بر  لبهـــات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

---

من قرنهــا معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

 

من دوستت دارم  ... بغل کــن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست

 

رویا ابراهیمی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ 17:45 توسط خانم ن.ادیبی |


این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

شعر از سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ 21:18 توسط خانم ن.ادیبی |


تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت
                             آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون!
                             آخرش کار می‌دهی دستم

                                                                         قاسم صرافان


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ 12:2 توسط خانم ن.ادیبی |


گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خاموش را آتش فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آنچه با من عطر شالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی می‌کند، نامهربانی می‌کند

ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

قاسم صرافان

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ 9:5 توسط خانم ن.ادیبی |


هنوز هم ما را می کنند نقاشی


به روی گلدانها،بر سفال،بر کاشی


گمان کنم که بهار است ، توی یک باغیم


تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی!


و سالهاست که تزیین خانه ها شده ایم


بدون هیچ توقع ،بدون پاداشی


و سالهاست که تصویر می شود تکرار


همان من و تو، همان آسمان، درخت، بهار


تو ایستاده ای و تکیه داده ای به درخت


نشسته ام من و لبخند می زنم انگار


به مردمان پس از ما که قصه ما را


شنیده اند و نفهمیده اند،صدها بار



به خنده هاشان خندیده ایم ساعتها


به خنده های صمیمانه یا حسادت ها


نگاه عاشق من با نگاه عاشق تو


هنوز هم دارد حرف ها، حکایت ها


و چشمهامان ما را رسانده اند به هم


فراتر از همه رسم ها و عادت ها!



که قرنهاست من و تو مسافریم عزیز


و با تمام زمانها معاصریم عزیز!


که هر زمان، هر جا عطر عشق می آید


بدون آنکه بدانیم حاضریم عزیز


بدون آنکه بدانند می رسیم به هم!


بدون آنکه بخواهیم شاعریم عزیز!



گرفته اند مرا از تو! سرنوشتم بود!


تویی که دیدارت مژده بهشتم بود


نگاه کردی و گفتی : (دلم گرفته!) همین!؟


جواب هر چه برایت غزل نوشتم بود؟!


اگر برای تو من را نخواسته ست چرا


کتیبه های تو بر روی خشت خشتم بود؟!



کتیبه ها، من و تو در بهار نقاشی


هنوز روی سر من شکوفه می پاشی!


و سالهاست که رازی غریب مردم را


کشانده سمت دو تا چشم خیس بر کاشی


و من... فقط من ازین راز کهنه باخبرم


که تو کتیبه شدی تا کنار من باشی!

                                                                                      نغمه مستشارنظامی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ 10:33 توسط خانم ن.ادیبی |


...من امان می خواهم

   تا به این مردم بگویم به خدا

   عشق تنها عین و شین و قاف نیست

   عشق معنی خداست

         عشق معنی من است

             عشق معنی شماست.                                                         

                                                                            «محمد کامبد»

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ 10:19 توسط خانم ن.ادیبی |


به نام خدایی که همین نزدیکیست!

با سلام خدمت دوستان عزیز.جمله کوتاه یا سپید کوتاهی از دوست عزیزمحمود طالبی خوندم که در عین سادگی خیلی به دلم نشست.براتون می نویسم تا شما هم لذت ببرید.

هر چند ،

نمی دانم خواب هایت را با که شریک می شوی

اما هنـــوز ،

شریک تمام بی خوابی های من تویی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ 8:50 توسط خانم ن.ادیبی |


به نام خدایی که همین نزدیکیست!

         سلام بر دوست نازنینم آسیه.دوستی که همواره مشوقم در شعر سرودن بوده

          ودلتنگ ترازباران را با نظرهایش مزین میکند.خواستم یکی از اشعارم رابرایت بگذارم

          دیدم حال وهوای محرم شعرحسینی هم می طلبد بنابراین

          شعری که برای حضرت اباالفضل  سروده بودم را

           تقدیم وجودنازت می کنم.

 

   قدم قدم به غزل خوانی از عطش پا شد


   وقطره قطره از آن غم؛فرات، دریا شد!


   برای سیب گلوی كبوتران حرم


   دو دست یاسی عباس در تمنا شد


   قدم.. قدم..دو قدم مانده تا كنار فرات


   عقب ..عقب..سه قدم!زیر نیزه ها تاشد!


   دوباره عزم خدا را به زانوان بخشید


   لبالب از گل تكبیر و یا علی پا شد!


   ونیزه بعد دو دستش نشست در چشمش


   سپید بخت که فردوس روی او واشد!


   چه انتخاب غریبی میان جنت ویار


   حسین بی كس وتنها،بهشت پیدا شد!


   قلم نفس نفسی تازه كردوبعد از آن


   سه نقطه... باز سر خط ، حسین تنها شد!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ 11:59 توسط خانم ن.ادیبی |


 کاش می دانستم

                                                  انتهای نگاهت

                    ابتدای کدام پنجره  را

                                                     ماه می شود!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ 21:37 توسط خانم ن.ادیبی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

باران که گرفت زیرآوازبزن
دردشت قفس سری به پرواز بزن
بانیت دلتنگی من فال بگیر
یک پرسه به کوچه های شیراز بزن!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

صادق کیانی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند ۱۳۹۳

فروردین ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸



پیوندها

ناظم سرا
خانم امامی
صادق تقی پور
سایت سارا
حامد عباسیان
خوابگرد قصه های بی سرانجام
سنگ وشيشه
شباهنگ فردوسی
شرح حرمان
جكامه هاي من
روح خورشید
پرسه در طوفان
راز صبح
قصه غصه ها
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin